حكيم ابوالقاسم فردوسى
560
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
شب تيره از دست پر مايگان * بشد نامدارى چنين رايگان بديشان چنين گفت بيدار شاه * كه اى نامداران ايران سپاه چو دشمن بود شاه را كشته به * گر آوار از جنگ برگشته به چو پيروز گر دادمان فرّهى * بزرگى و ديهيم شاهنشهى ز گيتى ستايش مر او را كنيد * شب آيد نيايش مر او را كنيد كه آن را كه خواهد كند شور بخت * يكى بىهنر برنشاند بتخت ازين كوشش و پرسشت راى نيست * كه با داد او بنده را پاى نيست بباشم بدين رزمگه پنج روز * ششم روز هرمزد گيتى فروز برايد برانيم ز ايدر سپاه * كه او كين فزايست و ما كينهخواه بدين پنج روز اندرين رزمگاه * همى كشته جستند ز ايران سپاه بشستند ايرانيان را ز گرد * سزاوار هر يك يكى دخمه كرد [ پيروز نامه نوشتن كىخسرو به كاوس ] بفرمود تا پيش او شد دبير * بياورد قرطاس و مشك و عبير نبشتند نامه بكاوس شاه * چنانچون سزا بود زان رزمگاه سر نامه كرد از نخست آفرين * ستايش سزاى جهان آفرين دگر گفت شاه جهانبان من * پدر وار لرزيده بر جان من بزرگيش با كوه پيوسته باد * دل بدسگالان او خسته باد رسيدم ز ايران بريگ فرب * سه جنگ گران كرده شد در سه شب شمار سواران افراسياب * نبيند خردمند هرگز بخواب بريده چو سيصد سر نامدار * فرستادم اينك بر شهريار برادر بد و خويش و پيوند اوى * گرامى بزرگان و فرزند اوى و زان نامداران بسته دويست * كه صد شير با جنگ هر يك يكيست همه رزم بر دشت خوارزم بود * ز چرخ آفرين بر چنان رزم بود برفت او و ما از پس اندر دمان * كشيديم تا بر چه گردد زمان برين رزمگاه آفرين باد گفت * همه ساله با اختر نيك جفت نهادند بر نامه مهرى ز مشك * از آن پس گذر كرد بر ريگ خشك [ رسيدن افراسياب به گنگ دژ ] چو زان روى جيحون شد افراسياب * چو باد دمان تيز بگذاشت آب بپيش سپاه قراخان رسيد * همى گفت هر كس ز جنگ آنچ ديد سپهدار تركان چه مايه گريست * بران هر كس كه از تخمهء او بزيست ز بهر گرانمايه فرزند خويش * بزرگان و خويشان و پيوند خويش خروشى بر آمد تو گفتى كه ابر * همى خون چكاند ز چشم هژبر همى بودش اندر بخارا درنگ * همى خواست كآيند شيران بجنگ از آن پس چو گشت انجمن آنچ ماند * بزرگان برتر منش را بخواند چو گشتند پر مايگان انجمن * ز لشكر هر آن كس كه بد راى زن زبان برگشادند بر شهريار * چو بيچاره شدشان دل از كارزار كه از لشكر ما بزرگان كه بود * گذشتند و زيشان دل ما شخود همانا كه از صد نماندست بيست * بران رفتگان بر ببايد گريست كنون ما دل از گنج و فرزند خويش * گسستيم چندى ز پيوند خويش